تبلیغات
♥ فقط لئو ♥ - TMNT+G(قسمت 4)
 
♥ فقط لئو ♥
♥ ilove leo♥
درباره وبلاگ


سلام،به دوستای گلم!
*به وبلاگم خیلی خوش اومدین*
من:لئو(تینا)هستم!
12سالمه وازاسمم معلومه که،عااااااااااااااااااااااااشقه لئوام...
وبراش میمیرم!
واینکه دوست دارم منولئوصداکنین!
باتبادل لینکم موافقم...
حالابگذریم،امیدوارم تووبلاگم بهتون خوش بگذره!
اگرم که این وب مشکلی داشت،بهم بگین تادرستش کنم!
مااینجانویسندگان گلی هم داریم که هرکدام ازمابراتون مطالب جدیدوخوبی ازهر4لاکپشت محبوب میذاریم!
هرروزسربزنین چون ماتندتندآپ میکنیم!
درضمن نظرم زیادیدین!
کپی هم ممنوعـــــــــــــــــــــه!
موفق باشین وبای.

مدیر وبلاگ : لئو :
نظرسنجی
کدوم شخصیتو توکارتونTMNTبیشتردوست دارین؟













شنبه 21 دی 1392 :: نویسنده : ندا :

خب یه معذرت خواهی به همتون بدهکارم 

 

این درسا انقد زیادن که آدم نمیتونه بیاد...خدا کی مدرسه ها تموم میشه آخـــــــــــــــه؟!

 
 قسمت 4 منتظره!
 
 
بپر ادامه....
همه دور کیم جمع شده بودن.

 

لئو:میشه بگی باز چیکار کردین؟
 
راف:چرا داد میزنی؟نمیبینی زخمی شده؟!
 
لئو:نمی گفتی هم خودم می فهمیدم!هردفعه باید یه اتفاقی بیافته؟
 
نیکل:بسه دیگه!!!
 
سوکی:واااااااای حالش خوب میشه؟
 
دانی:آره!یکم بهش آرام بخش میزنم!
 
کیم:هی دانی ببینم نکنه یه شمشیر دومتری فرو کردن تو شیکمم!یه خراش کوچیکه آرام بخش میزنی واسه چی اون وقت؟!
 
دان:انقد غر نزن!
 
کیم:مگه نگفتم نزن اب...ل....هههههه!
 
راف:این آرام بخش بود؟زدی کشتیش!
 
الیسا:بهتره بریم بزاریم استراحت کنه.
 
خلاصه همشون از اونجا رفتن تا کیم بتونه استراحت کنه و زودی خوب شه.روز بعدش کیم از جاش بلند شد و به طرف میز صبحونه رفت.
 
سوکی تا کیم رو دید گفت:به به جمعمون جمعه ولی گلمون کمه  بدو بیا بشین کیمی!مایکی جونی میشه اون تی وی رو روشنش کنی؟!
 
مایکی:عیب به چــــــــــــــــــــــشم.
 
کیم میره میشینه و سلام میکنه و همه هم جواب سلامشو میدن!
 
نیکل:خوبی کیم؟ و با این حرفش لئو را ویشگون میگیره!
 
لئو:اهم....آره خوبی کیم؟!
 
کیم:آ.....ره خوب ممنون چیزی شده؟
 
همه:نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
 
کیم:راف چی شده؟!
 
راف خواست چیزی بگه که لئو زد تو سرش و گفت:ام میگم راف اون کتاب منو لطف میکنی؟
 
قیافه راف:(خخخخخخخخخ)
 
کیم:باشه....اگه چیزی نی پس....
 
که با شنیدن اخبار حرفش را قطع کرد!
 
اخبار:شهروندان عزیز....هم اینک خبری به دستمون رسیده....به موزه متروپولیتن(آخه اینم اسمه واسه موزه گذاشتن) دستبرد زدن...متاسفانه جزئیات زیادی از حادثه به دستمون نرسیده!خبرنگار ما جولیا گزارش تهیه کردن....
 
جولیا:باسلام....من جولیا مکسون هستم همانطور که می بینید پشت من موزه متروپولیتین هست....متاسفانه مسئولین موزه پاسخگوی هیچکدام از سوال های ما نیستن و پلیس هم اجازه و ....
 
همه با تعجب نگاه میکردن....
 
کیم:لب تاب!یکی یه لب تاب به من بده! و به طرف لب تاب دانی به راه افتاد.
 
دانی:چیکار میکنی؟
 
نیکل:کیم...چی شده....
 
دست نیکل شونه ی کیم رو لمس کرد.
 
نیکل:میشه به ما هم بگی داری چیکار میکنی؟!
 
کیم:ببین....مطمئنم که راف درمورد مبارزه ما با نینجاهای سیاه بهتون گفته خوب...امروزم که به موزه دستبرد زدن...اون حرفای و اون نقشه ها...آزمایشگاه مخفیگاه یا هر چیز احمقانه دیگه!به نظر من همشون به همدیگه ربط دارن
 
نیکل:صب کن ببینم...منظورت از آزمایشگاه و مخفیگاه چی بود؟
 
کیم:ای وای سوتی دادم!ام خوب راستش....
 
نیکل و بقیه به دنبال اون:خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب؟!
 
کیم:باشه....من شبا که میزدم بیرون میرفتم تا یه نشونه ای از اون شریدر گوساله و اون زیر دستای ابلهش گیر بیارم....طی این تحقیقاتم به یه مخفیگاه برخوردم و گاهی اوقات هم به حرفاشون گوش میدادم همـــــــــــــــــــین!
 
نیکل:که چی بشه؟
 
کیم:می خواستم انتغام بگیرم...کاری که تو نتونــــ....
 
لئو:اهم اهم....ببخشید شاید الان موقش نباشه ولی فک کنم بشه بدون دعوا و دادو بیداد هم همه چی رو حلش کــــــــــــرد!(با حـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرص تمام)
 
بعد از مدتی حرف زدن به این نتیجه رسیدن که:
 
کیم:یعنی چی به ما ربطی نداره؟!رافــــــــــــــــــــــــــــ....
 
راف:هان؟!!
 
نیکل:همینه که هست به ماها هیچ ربطی نداره!
 
کیم:گوش کن نیکی خوشگله نکنه شریدر و فراموش کردی؟هان و مرض برو موتور رو بیار!
 
راف:واسه چی می خوای؟
 
کیم:می خوام خیلی شیک و مجلسی از روت رد شم....د....میگم بروووووو....
 
راف خواست راه بیافته که لئو جلوشو گرفت و گفت:مگه نگفتم دعوا نکنین!
 
راف:آخه اون حرص آدمو در می یاره....
 
لئو:میدونم...
 
نیکل:چی؟من؟ لئو می خوای از وسط نصفت کنم؟!
 
لئو:نه بابا...!
 
کیم:یعنی من حرص آدمو در می یارم؟!
 
لئو:نـــــــــــــــــــه....
 
نیکل و کیم:پس چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!(خدا آدمو تو یه همچین موقع هایی گیر نندازه صلواتــــــــــــــــــــــ...)
 
لئو:بابا اصلا هردوتاتونم حرص آدمو در می یارین!تمومش کنین
 
مایکی:چی چیرو تمومش کنین تازه داشت به جاهای حساسش میرسید من ذرت بوداده آوردم بشینیم ببینیم.
 
سوکی:آی....قربون مایکی جـــــــــــــــــــــــــــــــــونی!بدش من میسی....
 
الیسا/دانی/لئو/راف/نیکل و کیم:
 
کیم:ولش کنین....بعدا حساب این دوتارو میرسم...ببینین شریدر یا یه کاری رو نمی کنه....یا اگه بکنه هم مطمئنا یه کار گندس که به نفع خودشه و به ضرر همس!امیدوارم گرفته باشین چون دیگه وقتی نداریم واسه علافی کردن!
 
طولی نکشید که همشون به راه افتادن....وقتی به اون مخفیگاه رسیدن اونجا با خاک یکسان شده بود.
 
دانی:خب کسی راه حلی نداره؟!
 
لئو:ساکت باش دارم فک میکنم.
 
راف:فک کن ببینیم متفکــــــــــــــــــــــــــــر!
 
لئو نگاهی به راف کرد و گفت:خیله خوب اول این دورو اطراف رو خوب میگردیم تا ببینیم چیزی از خودشون به جا گذاشتن یا نه؟!
 
همه موافقت کردن ولی مدت کوتاهی نگذشت که راف و کیم برگشتنو گفتن:اینجا چیزی نیست ناسلامتی منفجرش کردنا!
 
در همین موقع مایکی به طرف سوکی میره و میگه:هی سوکی سوکس!ببین چی پیدا کردم مال تو!
 
سوکی:واااااااااااااای میسییییییییییییییی مایکی!خوب!حالا این چی هس؟!
 
مایکی:گمون کنم گردنبنده!
 
کیم:گمون نکن واقعا یه گردنبنده و گردنبند رو از دست سوکی میگیره.
 
سوکی:هی!اون مال منه.دی!
 
کیم:حالا که تو دستای منه!
 
کیم:واااااااااااااای شبیه یه کلیده...چقد هم خوشگله وااااااااااای یه نگین سیاه هی الیسا تو چیزی درمورد نگین سیاه میدونی!
 
الیسا:من که  جواهر شناس نیستم!
 
همین که کیم به نگین وسط گردنبند دست زد چند متر اون طرف پرتاب شد و همه دویدن به طرفش و کمکش کردن...
 
الیسا گردنبندو از رو زمین برداشت و کیم گفت:فک کنم به زودی زود می میرم!
 
همه:زبونتو گاز بگیر کــــــــــــــــــــــــیم!
 
الیسا:این یه کلید نفرین شدس!
 
همه:هان!
 
الیسا:یه چیزایی درموردش میدونم!خب حدود 300 سال پیش بزرگترین جادوگر قرن زندگی میکرد اسمش مونازیلا اکسی پکسون میلو دو مــــــــــ....(اسم نی که توماره)
 
دانی:ادامشو بگوووووووو لطفا!
 
الیسا:آره که موهاش از مار بود.اون از کتابچه ای محافظت میکرد که راز جاودانگی رو در اون نوشته بودن طی جنگ های زیادی پادشاه ها سعی کردن به رازش پی ببرن ولی مردن!تا اینکه اون جادوگر جاودانگی خودشو فدا کرد و صندوقی نفرین شده درست کرد که فقط با سه تا کلید میشد درشو باز کرد که این یکی از اون کلیدهاست و دوتای دیگه هم....
 
همه:دست شریدره!
 
لئو:خب همه چی برامون مشخص شد.شریدر دنبال کتابچه هس تا جاودانه بشه.
 
مایکی:ولی مشکلش اینه که یکی از کلید ها دست ماست!پس اون نمیتونه کاری از پیش ببره!
 
راف:خوبه مایکی لاغل یه چیزی رو درستن گفتی!
 
مایکی:معلومه
 
کیم:دنبالم بیاین!
 
همه:کجا؟
 
کیم:نمیدونم فقط بیاین دنبالم.
 
همه به دنبال کیم راهی شدن و طولی نکشید که به شریدر و بقیه رسیدن.
 
کیم:از این جون سخت تر دیگه ندیدم.
 
سوکی:باهات موافقم خواهر جون....گربه ها 7 تا جون دارن ولی این....(نمردنیه!)
 
کیم:یا حالا یا هیچوقت....(هو!چراتیکه کلامه منو میگی؟)
 
نیکل بازوی کیم رو میگیره و میگه:صب کن اول باید نقشه بکشیم...لئو! 
 
سوکی:ببینم تو چرا دیالوگای نیکل رو میگی؟
 
نیکل:عیب نداره اتفاقا اینجوری بهتره(چاخان گفدم!)
 
و نشستن و نقشه کشیدن.
 
شریدر:ای احمقا حالا چطوری باید در اون صندوق رو بازش کنیم؟
 
در همین لحظه لئو و بقیه  می یان جلو و لئو میگه:نمی تونی بازش کنی چون ما نمی زاریم...
 
شریدر:بازم شماها!نینجاهای سیاه من همشونو بکشین.
 
و همشون شروع کردن به جنگیدن.
 
لئو:ای...هی کیم داره کجا میره؟!
 
نیکل:نمی دونم...
 
کیم داشت به سمت شریدر و اون صندوقه می رفت. راف سعی کرد بره به سمت کیم و اونو برگردونه ولی نینجاهای سیاه مانعش شدن.
 
راف: نینجاها:
 
کیم دستشو برد تو جیب لباسش و کلید رو داد به شریدر... (جان؟!)
 
شریدر:هاهاها....حتی خواهرتونم بهتون خیانت کرد....(بیشین بینم...!)
 
شریدر کلید هارو گذاشت سر جاش و چرخوند و در صندوق باز شد...(نه!)
 
شریدر:چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!خالیه؟این امکان نداره!(هه!)
 
ولی دفترچه کجا بود؟(کجابووووووووود؟!)
 
کیم:هه فک کردی فقط خودت میتونی نقش بازی کنی؟خائن تویی...خیانت کار!(راس میگه!)
 
و کیم خواست دفترچرو از بین ببره ولی اونو به راف دادو گفت:افتخار کباب کردنش باتو رافی!
 
و راف با سلاحش  (سای) کتاپچرو پاره کرد و به همراهش دادو فریاد شریدر:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!(کوفت!مرض!دردددددددوبی درمون!)
 
و دوستان ما به خوبی و خوشی به مخفیگاه برگشتن و شریدر بدبختو اونجا تنها گذاشتن
 
توی مخفیگاه:
 
نیکل:هی کیمی!چطوری این کارو کردی؟دفترچه رو؟!
 
کیم:خب اون یه رازه شاید یه روز بهت گفتم خواهر جون
 
الیسا:چیکارش داری!آبجی خفنه منه دیگه
 
کیم:تو بگو تو که از چیزای علمی بیشتر از چیزای باستانی خوشت می اومد شیطون!
 
الیسا:یه مدتیه زدم تو خط باستان 
 
کیم:نه بابا!
 
سوکی:دوسمتـــــــــــــــــــــــــــون دارم همتونو بیاین بغلم  ا نه نیاین بابا نیاین
 
خلاصه این ماجرا هم تموم شد ولی این تازه اولش بود...(بلاخره تمومیدیانه؟)
 
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه...
 
منتظر نظرات خوبتون هستم....
 
برای قسمت بعدی یه 600 / 500 تایی رد کنین بیاد لطفا!
 
بیشتر هم چه بهتر
 
تکراری هم آزاده
 
زودپرش کنین لدفا!
 
پس نظربدین هرروز!
 
روزی300تااگرم تکراری نباشه وازهمتون باشه!
 
آماره وب هم روزی200تارودیه باااااااااااششششششهههه!
 
پس ببینم نظرم براحذفیدن وب چی میشه؟!!!
 
چارشنبه که بیام قراره داستان نوشته شه،ولی اگه اونکارارونکنین،نه ازوب خبریه ونه ازادامه ی داستان!
 
تنهامن بانظرای تک تکتون منصرف میشم ومیبینم این وبدوست دارین!
 
منو!
 
مطالبشو...
 
درضمن منم لئوصداکینین!
 
تیناصداکنین دیه...
 
خیلیم جدیم!
 
پس بای.








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 05:39 ق.ظ
Hi there everyone, it's my first visit at this site, and paragraph is really fruitful in support of me, keep up posting these types of
articles or reviews.
یکشنبه 5 شهریور 1396 08:56 ق.ظ
I truly love your site.. Pleasant colors & theme. Did you develop this site yourself?
Please reply back as I'm trying to create my own blog and would like to
know where you got this from or exactly what the theme
is called. Cheers!
سه شنبه 17 مرداد 1396 05:49 ق.ظ
certainly like your web-site however you need to check the spelling
on several of your posts. A number of them are rife with spelling problems
and I find it very bothersome to tell the reality on the other hand I'll certainly come
back again.
جمعه 13 مرداد 1396 04:57 ب.ظ
Awesome article.
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:21 ق.ظ
You're so cool! I don't believe I have read through a single thing like that before.
So good to discover somebody with some original thoughts on this subject.
Seriously.. thanks for starting this up. This web site is something that is required on the
web, someone with a little originality!
سه شنبه 6 تیر 1396 07:17 ق.ظ
Neat blog! Is your theme custom made or did you download it
from somewhere? A design like yours with a few simple tweeks would really make my blog shine.
Please let me know where you got your design. Bless you
یکشنبه 4 تیر 1396 11:29 ب.ظ
What's up i am kavin, its my first time to commenting anywhere,
when i read this article i thought i could also make comment due to this brilliant post.
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 09:39 ق.ظ
Pretty section of content. I just stumbled upon your
website and in accession capital to assert that I acquire actually enjoyed account your blog posts.
Anyway I will be subscribing to your feeds and even I achievement you access
consistently fast.
شنبه 9 اردیبهشت 1396 01:23 ب.ظ
Really no matter if someone doesn't know after that its up to other people that they will assist, so here it occurs.
دوشنبه 28 فروردین 1396 04:50 ق.ظ
Hey There. I found your blog using msn. This is a really well written article.
I will make sure to bookmark it and come back to read more of your useful info.
Thanks for the post. I'll definitely return.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:59 ب.ظ
Excellent goods from you, man. I've understand your stuff previous to
and you are just extremely magnificent. I really like
what you've acquired here, certainly like what you are saying and the way in which you say
it. You make it entertaining and you still take care of to keep it smart.
I can not wait to read far more from you.
This is really a tremendous site.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 11:34 ق.ظ
This website really has all the information and facts I needed about
this subject and didn't know who to ask.
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:08 ق.ظ
I got this web site from my pal who told me on the topic of this web site and at
the moment this time I am browsing this web site and reading very informative content at this time.
سه شنبه 24 آذر 1394 03:13 ب.ظ
ایول تا قسمت پنج دیگه صبر ندارم جون خودت زود تر بزارش
دوشنبه 23 آذر 1394 11:08 ب.ظ
ایول تا قسمت پنج دیگه صبر ندارم جون خودت زود تر بزارش
دوشنبه 23 آذر 1394 11:04 ب.ظ
ایول تا قسمت پنج دیگه صبر ندارم جون خودت زود تر بزارش
دوشنبه 23 آذر 1394 09:20 ب.ظ
ایول تا قسمت پنج دیگه صبر ندارم جون خودت زود تر بزارش
پنجشنبه 10 بهمن 1392 03:26 ب.ظ
آقاخیلی نظر میخوای
چهارشنبه 2 بهمن 1392 12:35 ق.ظ
تینا:سلام سحرجونم!
ببخشیدبخاطره1مشکلی تایکم دیگه نمیتونم وارده داشبوردم بشم...
درضمن نظراهم کامل نیست!
بخشیدوبت نمیام گلم!
فقط بدون وبه هیچکی زیادنمیام!
اونم بخاطره همین مشکلم!
سه شنبه 1 بهمن 1392 02:29 ب.ظ
سلام آجی.
چرا قسمت بعدی رو نمیذاری؟
چهارشنبه 25 دی 1392 09:39 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لئو :
چهارشنبه 25 دی 1392 09:39 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لئو :سلامممممم!
خوبم مرسیییی!
خودت چی گلم؟
چهارشنبه 25 دی 1392 06:08 ب.ظ
داستانمو گذاشتم تو وب دوستان
لئو :سلام شقی جون!
چه عجب!
اومدم!
چهارشنبه 25 دی 1392 05:34 ب.ظ
حالا میگم
تشکر
لئو :منم میگم خواهشششششش!
چهارشنبه 25 دی 1392 05:33 ب.ظ
راستی یادم رفت ازت بابت لینک کردن وبم تشکر کنم
لئو :کاری نکردم!
خواهش!
چهارشنبه 25 دی 1392 05:32 ب.ظ
البته اگر می تونی بیای سربزنی
لئو :نبابا!
میام الان!
چهارشنبه 25 دی 1392 05:31 ب.ظ
بیا به منم سر بزن
لئو :الان میام سرمیزنم!
چهارشنبه 25 دی 1392 05:31 ب.ظ
بازم سلاممممممممممم
لئو :
چهارشنبه 25 دی 1392 05:07 ب.ظ
سلام خوشحال میشم بیای وبم
اگر امدی تو داستانم ثبت نام کن
لئو :سلام گلم!
عزیزم هرچی زدم روادست نمیاره!
میخوام بیام ثبتنام کنم ولی نمیشهههههه!
نمیدونم چرا؟!
سه شنبه 24 دی 1392 08:28 ب.ظ
سلام خوبی؟
لئو :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
پیوندها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بزرگترین چت روم فارسی
كد موسیقی برای وبلاگ



ابزار پرش به بالا

کد تغییر شکل موس


زیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگ